تبلیغات
خبر سرا

درس

داشتم تو اتاق درس می خوندم ک یهو بابام در رو باز کرد.ی نگاه ب کولر انداخت دید روشن نیست نمی تونه خاموشش کنه شوفاژم ک خراب بود کلا ب اونم کاری نداشت و بعد ک دید همه چی آرومه برگشت و چراغ رو خاموش کرد و رفت :| 



موضوع: برچسب ها: جوک، جوک جدید، جوک با حال،
[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 08:09 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

حقوق بشر

قانون شماره یک حقوق بشر: هرکسی میتونه تو زندگیش هرگوهی که میخواد بخوره به شرطی که زندگی بقیه رو به گوه نکشه :(( 



موضوع: برچسب ها: جوک، جوک جدید،
[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 08:09 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

مرغابی یا عقاب





موضوع: برچسب ها: داستان، داستان آموزنده، داستان خواندنی، مرغابی، عقاب،
[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 06:46 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

گام بعدی





موضوع: برچسب ها: داستان، داستان آموزنده، داستان خواندنی، مرد جوان، کشیش،
[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 06:46 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

آرزوهاى خود را ببینید!





موضوع: برچسب ها: داستان، داستان آموزنده، داستان خواندنی، زن، شنا، انگلیس، فرانسه،
[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 06:46 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

سرباز قهرمان






موضوع: برچسب ها: داستان، داستان آموزنده، داستان خواندنی، سرباز، جنگ،
[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 06:46 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

علم بهتر است یا ثروت؟






موضوع: برچسب ها: داستان، داستان آموزنده، داستان خواندنی، علم، ثروت، علی(ع)،
[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 06:46 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

قهوه مبادا





موضوع: برچسب ها: داستان، داستان آموزنده، داستان خواندنی، قهوه، قهوه مبادا، دختر، مرد،
[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 06:46 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

داستان زندگی





موضوع: برچسب ها: داستان، داستان آموزنده، داستان خواندنی، زندگی، داستان زندگی،
[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 06:45 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

ساعت کشاورز





موضوع: برچسب ها: داستان، داستان آموزنده، داستان خواندنی، ساعت، کشاورز، الوفه،
[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 06:45 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

این نیز بگذرد





موضوع: برچسب ها: داستان، داستان آموزنده، داستان خواندنی، خواب،
[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 06:42 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

در قطار!!!!


یك خانم و یك آقا كه سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند،بعد از حركت قطارمتوجه شدند كه در این كو په درجه یك؛ كه تختخواب دار هم میباشد ،با هم تنها هستند و هیچ مسافر دیگری وارد كوپه نخواهد شد.ساعتها سفر در سكوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود.شب كه وقت خواب رسید ؛ خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین را اشغال كردند.اما مدتی نگذشته بود كه خانم........از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی در حق من بفرمایید؟- خواهش میكنم! -من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یك پتوی اضافی بگیرید؟مرد جواب داد: من یه پیشنهاد دارم!زن : چه پیشنهادی؟مرد: فقط برای همین امشب، تصور كنیم كه زن و شوهر هستیم.زن ریزخندی كرد و با شیطنت گفت: چه اشكال داره ، موافقم!- قبول؟- قبول!مرد گفت ، خب ، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو،برو از مهموندار پتو بگیر. یه لیوان چائی هم برای من بیار.دیگه هم مزاحم من نشوتو روح آدم منحرف:)))))))))))))





موضوع: برچسب ها: داستان، داستان طنز، طنز، داستان جالب، قطار،
[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 05:33 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

مدیریت بحران





موضوع: برچسب ها: داستان، داستان طنز، طنز، داستان جالب، بحران،
[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 05:31 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

داستانی واقعی






موضوع: برچسب ها: داستان، داستان طنز، طنز، داستان جالب،
[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 05:31 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

الکباب





موضوع: برچسب ها: داستان، داستان طنز، طنز، داستان جالب، الکباب، ال،
[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 05:31 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

طراح قالب: آوازک

[ طراح قالب: آوازک ]