تبلیغات
خبر سرا - مطالب امید جهانشاهی

ماشن شوری

رفتم تو کوچه دارم ماشین می شورم همسایه مون اومده میگه ااا ماشین می شوری
پ نه پ حوصله ام سر رفته دارم با ماشینم آب بازی می کنم!!
********
رفتیم رستوران گارسون اومده میگه چیزی میل دارین؟؟؟
گفتم پ نه پ غذامونو همین الان خوردیم گفتیم بیایم اینجا آروقشو بزنیم دور هم بخندیم!!
********




موضوع: برچسب ها: پ نه پ، جوک، جک، جوک جدید، پ نه پ جدید،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 07:51 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

خاطره ای از یک دانشجو






موضوع: برچسب ها: ازدواج، خواستگاری، روانشناسی، کلاس، جوجو، شلام،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 07:49 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

حکایت جالب رئیس جوان قبیله






موضوع: برچسب ها: رئیس جوان قبیله، رئیس جوان، قبیله، داستان طنز، سرخ پوست، زمستان،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 07:42 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

سند جهنم





موضوع: برچسب ها: قرون وسطا، کشیش، کلیسا، راهب، جهنم، لوتر،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 07:42 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

گریه حسن





موضوع: برچسب ها: حسن، گریه حسن، همسر، دختر، ازواج، جد غریب، گریه،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 07:41 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

طوطی






موضوع: برچسب ها: طوطی، مغازه، پرنده فروش، آینه، مغازه دار، داستان طنز،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 07:41 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

مدیر کل یا کارگر پمپ بنزین!





موضوع: برچسب ها: هایلر، شرکت بیمه، ماساچوست، همسر، خنده، غرور،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 07:41 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

طلب بخشش





موضوع: برچسب ها: استاد، شاگرد، تضرع، گریه، داستان، خدا، خداوند،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 07:08 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

خواب





موضوع: برچسب ها: خواب، پریشان، خواهر، خدا،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 07:08 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

شمع خاموش






موضوع: برچسب ها: مرد، دختر، بیماری، بهشت، خدا، مبتلا، داستان آموزنده،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 07:08 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

دعای مادر






موضوع: برچسب ها: بسطامی، دای مادر، بامداد، بیدار، خواب،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 07:08 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

سنگ مرمر

ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻮﺯﻩ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﻣﺮ ﮐﻒ ﭘﻮﺵ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎی

ﻣﺮﻣﺮﯾﻨﯽ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺁﻥ

ﺟﺎ ﻣﯿﺮﻓﺘﻨﺪ . ﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﻟﺐ ﺑﻪ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﺪ. 

ﺷﺒﯽ ﺳﻨﮓ ﻣﺮﻣﺮﯾﻨﯽ ﮐﻪ ﮐﻒ ﭘﻮﺵ ﺳﺎﻟﻦ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: 

ﺍﯾﻦ ﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﺮﺍ ﻫﻤﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ ﭘﺎ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﺗﺎ ﺗﻮﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪ؟ﻣﮕﺮ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺎ

ﻫﺮﺩﻭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻌﺪﻥ ﺑﻮﺩﯾﻢ ! ﺍﯾﻦ ﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺎﮐﯿﻢ !

ﻣﺠﺴﻤﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ ﻭﮔﻔﺖ : ﯾﺎﺩﺕ ﻫﺴﺖ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺳﺎﺯ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺭﻭﯾﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﺪ ﭼﻘﺪﺭ

ﺳﺮ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟

ﺳﻨﮓ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺁﻩ ﺁﺧﺮ ﺍﺑﺰﺍﺭﺵ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺁﺳﯿﺐ ﻣﯿﺮﺳﺎﻧﺪ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺁﺯﺍﺭﻡ ﺩﻫﺪ. 

ﻣﻦ ﺗﺤﻤﻞ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺭﻧﺞ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ. 

ﻭ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﻠﯿﺢ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ : ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺣﺘﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ

ﺍﺯ ﻣﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﯽ ﻧﻄﯿﺮ ﺑﺴﺎﺯﺩ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺷﺎﻫﮑﺎﺭ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﻮﻡ . ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻢ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺍﯾﻦ

ﻫﻤﻪ ﺭﻧﺞ ﮔﻨﺠﯽ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ . ﭘﺲ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺿﺮﺑﻪ ﺑﺰﻥ ، ﺑﺘﺮﺍﺵ ﻭ ﺻﯿﻘﻞ

ﺑﺪﻩ. 

ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﺶ ﻭ ﻟﻄﻤﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺑﺰﺍﺭﺵ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺰﺩﻧﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ

ﻣﯿﺸﺪﻧﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺗﺎﺏ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺗﺎ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺷﻮﻡ. 

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺭﻭﯼ ﺗﻮ ﭘﺎ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ

ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ.





موضوع: برچسب ها: داستان اموزنده، مرمر، موزه، مجسمه، لطمه،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 07:07 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

نذری





موضوع: برچسب ها: نذری دادن، امام رضا، حرم امام رضا، هوا، اسپایدر، غذا، داستان جالب،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 07:01 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

مادر. بهترین آفریده خداوند....

مادر. بهترین آفریده خداوند....




موضوع: برچسب ها: چمدان، سالمند، ساک، قران، داستان، مادر، اشک،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 07:00 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

یک سیب بیشتر

خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا! 
معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3).

او ناامید شده بود. او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است" تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

پسر که در قیافه معلمش نومیدی می دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد "4"..... 
نومیدی در صورت معلم باقی ماند.

به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی تونه تمرکز داشته باشه. 
در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشم*های برق زده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟


معلم خوشحال بنظر می رسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل جواب داد "3"؟ 
حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. 
برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ 
پسرک فوری جواب داد "4"!!!

خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم" 

اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم




موضوع: برچسب ها: سیب، توت، داستان، داستان جالب، پسرک، معلم،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 06:55 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

طراح قالب: آوازک

[ طراح قالب: آوازک ]