تبلیغات
خبر سرا - مطالب ابر داستان

استخدام

یک شرکت بزرگ قصد داره از بین هزاران نفر یه نفرو استخدام کنه و یه ازمون برگزار میکنه با یه سوال به این شرح:***شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید از جلوی ایستگاه اتوبوس میگذرید یک پیرزن در حال مرگ است یک پزشک که قبلا جان شمارا نجات داده و مدیون او هستید یک خانم یا اقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با اورا دارید کدام را انتخاب میکنید دلیل خود را شرح دهید  ؟؟؟!!!!                                                                     اگه شما بودید وافعا کدوم رو انتخاب میکردید.در ضمن تست شخصیت هم نیست.۱پیرزن/۲پزشک/۳فردی که به او علاقه دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟/     فقط یک نفر استخدام شد چون بهترین پاسخ رو داد که:ماشین را به پزشک میدهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس میمانیم...!!!همه قبول دارن بهترین جواب ولی فکر نمیکنن چرا.چون ما هرگز نمیخوایم داشته ها و مزیت هامون رو از دست بدیم اگه محدودیت ها مزیت هامون رو از خودمون دور کنیم یا ببخشیم بعضی وقتا میتونیم چیزای بهتری بدست بیاریم.               



موضوع: برچسب ها: داستان، داستان جالب، داستان آموزنده، شرکت، استخدام،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 08:55 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

زوج





موضوع: برچسب ها: زوج، داستان، داستان جالب، داستان آموزنده، غذا، پیرمرد،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 08:55 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

نخود آش





موضوع: برچسب ها: داستان، داستان جالب، داستان آموزنده، گاو، دامپزشک، گوسفند،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 08:53 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

فوتبال تو بهشت





موضوع: برچسب ها: داستان، داستان جالب، داستان آموزنده، بهشت، فوتبال، 90،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 08:53 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

مداد و پاک کن





موضوع: برچسب ها: داستان، داستان جالب، داستان آموزنده، مداد، پاک کن، والدین، رنج،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 08:53 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

توکل





موضوع: برچسب ها: داستان، داستان جالب، داستان آموزنده، غم، قحطی، مردم، توکل،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 08:53 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

طلب بخشش





موضوع: برچسب ها: استاد، شاگرد، تضرع، گریه، داستان، خدا، خداوند،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 07:08 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

مادر. بهترین آفریده خداوند....

مادر. بهترین آفریده خداوند....




موضوع: برچسب ها: چمدان، سالمند، ساک، قران، داستان، مادر، اشک،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 07:00 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

یک سیب بیشتر

خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا! 
معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3).

او ناامید شده بود. او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است" تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

پسر که در قیافه معلمش نومیدی می دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد "4"..... 
نومیدی در صورت معلم باقی ماند.

به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی تونه تمرکز داشته باشه. 
در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشم*های برق زده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟


معلم خوشحال بنظر می رسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل جواب داد "3"؟ 
حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. 
برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ 
پسرک فوری جواب داد "4"!!!

خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم" 

اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم




موضوع: برچسب ها: سیب، توت، داستان، داستان جالب، پسرک، معلم،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 06:55 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

زندگی با ارزش





موضوع: برچسب ها: جان، پسر، غرق، دریا، خطر، داستان، مرد،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 06:55 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

رد پای خدا...

یک شب مردی خواب عجیبی دید او خواب دید دارد در کنار ساحل همرا ب خدا قدم میزند روی آسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده شده بود. در همه آن صحنه ها دوردیف رد روی شن ها دیده میشد که یکی از آنها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود هنگامی که آخرین صحنه جلوی چشمانش آمد دید که ......

بیش تر از یک جفت رد پا دیده نمیشد او متوجه شد مه اتفاقا در این صحنه سخت ترین دوره زندگی را او از سر گذرانده است. این موضوع او را ناراحت کرد و به خدا گفت خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه با من خواهی بود ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگی ام فقط یک جفت رد پا دیده میشود. سر در نمی آورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی. خداوند جواب داد من تو را دوست دارم و هرگز تو را ترک نخواهم کرد دوره امتحان و رنج یعنی همان دوره ای که فقط یک رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.

 

گاهی اوقات تو آغوش خدایی ولی خودت حس نمیکنی...

تو تموم سختیا یهو دلت آروم میشه...

اونجاها یکی هست به اسم خدا که اگه تو راحتیات فراموشش نکنی تو ناراحتیا تنهات نمیذاره.





موضوع: برچسب ها: داستان، داستن جالب، رد پای خدا، داستان اموزنده، آغوش، تنهایی، احتیاج،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 03:53 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

حضرت آدم






موضوع: برچسب ها: داستان، داستان جالب، داستان آموزنده، آدم، حضرت آدم، بهشت، عرش،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 03:51 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

سینما






موضوع: برچسب ها: داستان، داستان جالب، سینما،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 03:50 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

کلید اسرار





موضوع: برچسب ها: کلید اسرار، داستان، داستان طنز، داستان کلید اسرار، اعدام، دخترک، طنز،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 01:11 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]